آخرین چیزی که چشم راستِ غزل پیش از کور شدن دید، لبخند مردی بود که اسلحه را به سمتش گرفته بود.
غزل با اسلحه چشم در چشم شد. مرد لبخند زد، ماشه را چکاند و بوم!
دهها ساچمه خورد به صورت و بدن غزل، و یکی از آنها مستقیم نشست توی مردمک چشم راستش. مردمکِ چشم خیلی کوچک است؛ چرا گلوله همهی آن فضای باز را رها کرد و درست رفت در دل این نقطهی سیاه کوچولو؟ اگر فقط ذرهای آنطرفتر خورده بود، شاید میشد او را به پیوند قرنیه رساند. اگر به صورت، دست یا پا میخورد، احتمالا تبدیل میشد به خاطرهای تیره که گاهی تیر میکشید، اما ساچمه، مثل تیری که بخورد به پاشنهی آشیل، با دقتِ تمام رفت در دل مردمک چشم و تا وقتی چشم راست غزل را تخلیه کردند همانجا ماند. چشمِ چپ غزل -برخلاف چشم راست- خیلی ضعیف بود، اما او آنشب عینک نزده بود. گلولهی ساچمهای دقیقا همان یک چشم سالم را از کار انداخته بود. آیا لبخندِ مرد، حتی این را هم میدانست؟
وقتی اسلحه در دیدرس غزل قرار گرفت، دلش هُری ریخت اما ندوید. هفتهها بود تصویرِ بدنِ بیجانِ ژینای معصوم روی تخت بیمارستان، لحظهای رهایش نمیکرد. ژینا انگار خود غزل بود که داشت برای نفس کشیدن میجنگید. شاید او هم میخواست کتاب بنویسد یا کارگردان سینما شود. دخترک هنوز خیلی جوان بود. آرزوهایش چه میشود؟
وقتی ژینا، روز بیستوپنجم شهریور هزار و چهارصد و یک در بیمارستان کسری تهران جان داد، انگار خودِ غزل جان داد. انگار این پدر و مادرِ او بودند که در راهروی بیمارستان، بهخاطر مرگ دخترشان میگریستند. ژینا، مثل هر دختر معمولی دیگری در جهان، در یک روز عادی سوار مترو شده بود اما بعد از پیاده شدن، مُرده بود. جلوی چشم همه ربوده بودندش و بعد، جسدش را تحویل داده بودند.
معصومیتی کشته شده بود.
پیمانی مقدس شکسته بود.
گویی برای جادویی سیاه، جانی را گرفته باشند.
یادآوری آخرین جملهی ژینا، هر بار قلب غزل را میفشرد: «ما اینجا غریبیم، برادرم تنهاست، بذارید برم». غزل میتوانست درک کند چرا ژینا در آخرین لحظات، دلنگران برادر کوچکش بوده است. ارشیا، برادر خودش را تصور میکرد که جلوی ایستگاه مترو ایستاده، وحشتزده به غریبههایی مینگرد که خواهرش را با خود میبرند. شاید این اولین مسئولیت بزرگ ژینا در زندگیاش بوده، شاید برای اولین بار برادرش را به او سپرده بودند تا با هم سوار مترو شوند و تهران را بگردند. اما همهچیز -یک روز ساده، یک مسئولیت کوچک، یک خواهر و برادر تنها- ناگاه به یک تراژدی هولناک بدل شده بود.
وقتی مرد اسلحه را بالا برد غزل ندوید. انگار نیرویی بزرگتر میخکوبش کرده بود. جملهای مدام در ذهنش میکوبید: «شما یک فرشته را کشتید». همین جمله بود که به او توان ایستادن میداد. شاید هم تا لحظهی آخر فرار نکرد چون هنوز امیدوار بود دستِ مرد بلرزد و در ثانیهی آخر شلیک نکند. غزل بعدها نوشت: «نه نیمهی تاریک و نه نیمهی روشن، بلکه باید لبهی سایه بهسوی حقیقت حرکت کرد»، اما آن روز، هنوز ایمان داشت که نور بر تاریکی پیروز میشود. نمیدانست بالاتر از سیاهی، رنگی نیست. غزل نمیدانست از دل تاریکی میشود با لبخند شلیک کرد. از من بپرسی این ترسناکترین داستان کوتاه جهان است: «مردی، از فاصلهای نزدیک، با لبخند و گلوله، چشم راستِ دختر جوانی را برای همیشه کور کرد.»
اما این یک داستان نبود. واقعا اتفاق افتاده بود؛ مثل داستانِ دهها نفر دیگر که در آن روزها مشغول از دست دادن چشمهایشان بودند. با این حال، چرا لحظهای که در آبان ۱۴۰۱، در بندرعباسِ ایران به وقوع پیوسته، وقتی به متن در میآید، اینقدر اسطورهای و افسونزده میشود؟ چرا هر بار که به لبخندِ تیرانداز میرسم فضا ناگهان اینقدر مهآلود میشود؟ چطور ممکن است غزل، مدتها پیش از این حادثه، سروده باشد:
چشمهایم را بلد باش
باید بدانی
زبان چشمها را
بدان ای مهربان
هر نگاهی سخنی دارد
گر بیاموزی
خواهی فهمید
قطعا صدای چشمها بلندتر از هر فریادیست
چشمی که غزل برایش شعر میگفت دیگر از بین رفته بود و قرار بود جای خود را به حفرهای تاریک بدهد. چشمپزشکِ بیمارستان، نور چراغ قوه را انداخت روی چشم راست غزل:
«دخترم بگو نوری میبینی؟»
غزل گفت: «نه!»
نوری از میان زخمهایش وارد نشد و دکتر گریه کرد.
شاید هم دست تقدیر در کار بود. شاید نامهایمان بر سرنوشتمان اثر میگذارند؛ مثل داستان زندگیِ دختری که انگار قرار بود تبدیل به غزلی برای رنج کشیدن شود. غزل، وقتی برای اولینبار صورتِ غرقِ خون خودش را در آینهی توالت بیمارستان دید، خندهاش گرفت. از بازیِ روزگار خندید. با خودش فکر کرد: چرا من؟! چرا سرنوشت، چنین نقشی برای او نوشته بود؟
خیلی عجیب است که گاهی بدن، در سوءتفاهمی مرگبار، به خودش حمله میکند. دو چشم، هرچند در کالبد جدا هستند اما در منطق ایمنی بدن، به هم متصلند. وقتی یکی از چشمها آسیب میبیند، چشم سالم را هم درگیر میکند و این اتفاق اسمش همدردی چشمی است. برای نجاتِ دیدن، گاهی مجبور میشوند چشم آسیبدیده را کاملا تخیله کنند. غزل ممکن بود از همدردی چشمهایش نابینا شود.
ارشیای وحشتزده، وقتی برای اولین بار او را در بیمارستان دید و موهای خونآلودش را نوازش کرد، مثل همیشه در گوشش زمزمه کرد: «تو آبجی خوشگل منی»، اما غزل میدانست صورتش دیگر مثل قبل نخواهد شد. به خودش در آینه گفت: «منتظر معجزه نباش! قرار است چشمت را تخلیه کنند. قرار است از این به بعد با یک چشم زندگی کنی.»
خیلی زود دوباره به اوضاع مسلط شد. نه اینکه نترسیده باشد، نه اینکه درد نکشیده باشد، اما انگار چیزی درونش اجازه نمیداد فروبپاشد؛ نه برای خودش، شاید برای برادرش. برای آن نگاه وحشتزدهی کودکانه و دستی که هنوز به موهاش چسبیده بود. انگار اگر رهایش میکرد، همهچیز از هم میپاشید. نمیدانست چطور، اما ایستاد. این توان از کجا آمده بود؟
برای فهمیدن غزل، به سراغ عکسها و ویدیوهایش در شبکههای اجتماعی میروم. در صفحهی خودش، ویدیویی از افتتاحیهی آرایشگاهش در بندرعباس منتشر کرده که در آن مثل یک ملکه با قدمهایی استوار از میان جمعیت عبور میکند و با وقاری خیرهکننده لبخند میزند. جز خیرگی چشم راست، تفاوتی با تصاویرِ پیش از نابیناشدن ندارد. ظاهرا ارادهاش فراتر از یک انسان معمولی است. تنها یک سال از آن شلیک گذشته، اما در همین مدت آنقدر فعال بوده که به یکی از رؤیاهایش رسیده و آرایشگاه خودش را افتتاح کرده است. نهفقط زیبا و جسور است، بلکه آنقدر آگاه و پخته به نظر میرسد که باورم نمیشود فقط بیست سال دارد.
در ویدیوی دیگری، بیهیچ تلاشی برای پنهانکردن حفرهی خالی چشم، روی یک تراس دلباز نشسته و روبهروی مجری، از اراده برای رسیدن به رؤیاهایش میگوید. مطمئن و مسلط به نظر میرسد. چشمان درشت و مشکیاش، حتی وقتی خالیاند، لبخند میزنند. شاید آن مرد، پیش از شلیککردن، لبخند زده بود چون روی صورت غزل، لبخندی حک شده که طرف مقابلش را وادار به لبخند زدن میکند. بعضی آدمها، هرجا که باشند، حتی در بین انبوه جمعیت، بیشتر از بقیه میدرخشند.
آن مرد، درخشانترین قربانی را برای شلیک کردن انتخاب کرده بود.
اما چرا مرد پیش از شلیک لبخند زد؟ غزل بعدها بارها به این سؤال خیلی فکر کرد. وقتی در بیمارستان گفتند باید چشمش را تخلیه کنند، بلافاصله یاد آن لبخند افتاد. دنبال ردی از تردید میگشت در آخرین نگاهِ کسی که او را کور کرد. آخرین نوری که چشم راستش دیده بود، از میان چشمان همان مرد گذشته بود. شاید مرد عمداً چشمهایش را هدف نگرفته بود. شاید حالا، جایی در این دنیا، از کردهاش پشیمان بود.
اما نه! مرد لبخند زده بود و این لبخند، ماجرا را هولناکتر میکرد. درست همانطور که ممکن است یک شکارچی، لحظهی پیش از کشیدن ماشه، به غزال کوچکی در دشت لبخند بزند؛ نه از ترس یا خشونتِ آنی، بلکه از سرِ نوعی زیباییشناسیِ سرد و بیرحمانه. «هیچ هیولایی نمیتواند به اندازهی یک انسان، تا این اندازه هنرمندانه بیرحم باشد».*
غزل بعدها گفت مردی که به او شلیک کرد چشمان قشنگی داشته است. مردی با چشمانی زیبا که با لبخند از فاصلهای نزدیک، به یک دخترِ نوزده سالهی بیسلاح شلیک میکند کیست؟ آرزوهایش چیست؟ آخرین بار کِی از غم و اندوه گریه کرده؟ آیا دلش برای کسی تنگ میشود؟ ممکن است در خانهاش گلدان یا پرنده داشته باشد؟ شبها عادت دارد موقع خواب، بالشتاش را بغل کند یا مثل یک اورکِ خوب، تا صبح، در لجنزاری متعفن، زیر گلولای دفن میشود؟
حالا وقتی در خیابانهای تهران قدم میزنم، وحشتی تازه به زندگی روزمرهام اضافه شده است. وحشتی نامرئی، ساکت، اما عمیق. دیگر از چشمها بیشتر از اسلحهها میترسم. حالا میدانم که چشمها ممکن است پیش از کشیدنِ ماشه برق بزنند. از لبخندی که پیش از شلیکِ گلوله بر لب بنشیند واهمه دارم. اگر مثل غزل، آخرین تصویری که در ذهنم ثبت میشود برقِ لبخند شلیککننده باشد چه کنم؟ چطور میتوانم به دیگران بگویم چشمهای یک ناانسان را دیدهام؟ در فارسی، ریشهی لغت مردم و مردمک یکیاند. مولانا میگوید: «فرعِ دید آمد عمل بی هیچ شک، پس نباشد مردم الا مردمک» و حالا من مردمی را شناختهام که از مردمکشان شرّ میبارد. شیطان از رگ گردن به من نزدیکتر است. چطور میشود به دنیایی اعتماد کرد که در آن، انسانی پیش از شلیککردن به انسانِ دیگر، لبخند میزند؟ از چشمهایشان هراس دارم، چون میدانم لبخندِ پیش از شلیکِ گلوله، در گوشهای از روح چمبره خواهد زد و همانجا خواهد ماند. چشم در چشم شدن با شرّ مطلق تا ابد تو را با خودت تنها رها میکند.
غزل در ویدیوها و عکسهایش بینهایت زیباست اما کلماتِ او بیش از تصاویر در ذهنم حک میشود. در نوشتههایش نهتنها تصویر یک زن شجاع، که صدای انسانی را میشنوم که با تمام وجود رنج را زیسته ولی هنوز ایستاده است. از خواندن گفتوگویی بین او و زانیار تندرو، یکی دیگر از آسیبدیدگان چشمی اعتراضات، در یکی استوریها عمیقا تکان میخورم. زانیار پرسیده بود: «غزل جان، چند روز دیگه چشمم تخلیه میشه. یه کم در مورد تخلیهی چشم بگو» و غزل پاسخ داده بود: «وقتی به هوش میای دردی رو تجربه میکنی که به انسان بودن خودت شک میکنی. دردش انقدر شدیده که ممکنه آرزوی مرگ کنی اما نکن، منم این آرزو رو نکردم.»
جواب غزل را که خواندم، خشکم زد. حالِ زانیار را تصور کردم وقتی کلمات غزل را میخوانده است. جملهبهجملهی متن غزل، نه فقط شرح درد، بلکه نقشهای برای عبور از آن بود. او، موقع راهنمایی زانیار، در اوج بیرحمیِ واقعیت، صادق و مهربان مانده بود. جواب غزل چیزی فراتر از روایت تخلیهی یک چشم بود. کلمات او، اعترافنامهای خونسرد و بینقاب بود از بدنی زخمی که زنده مانده بود. خشونت پنهان در سوال و توضیح فرآیند «تخلیهی چشم» شاید از خود گلوله هم عمیقتر باشد و کلماتی که آن را به سادگی نقل کرده بودند مثل پتکی بر سر فرود میآمدند.
به اندازهی غزل رنجکش شجاع نیستم، پس موقع عبور از جلوی ماموران ویژه، چشم میدزدم. چیزی حدود صد نفرند. یکی از شلوغترین روزهای اعتراضات خیابانی را پشت سر گذاشتهاند و زمان استراحت و شامشان است. در میدانی نزدیک خیابان ولیعصر روی زمین نشستهاند و دارند از ظرفهای یک بار مصرفِ غذا، چیزی شبیه به خورش قیمه میخورند. دیگر نمیتوانم راهم را کج کنم چون بیشتر جلب توجه میکند. همانطور که از جلوشان رد میشوم سرشان یکی یکی میچرخد. سنگینی نگاهشان را حس میکنم. انگار بدنم صدا دارد. انگار موهایم دارد آژیر میکشد. بوق ق ق ق ق… با هر قدم آب میروم. کوچک و کوچکتر میشوم. شاید به من حمله کنند. شاید همینجا کشته شوم و هیچکس هرگز نفهمد چه اتفاقی افتاد. ناگهان جملهای خشم را به من باز میگرداند: «شما یک فرشته را کشتید» و همین کلام، به من قدرت ادامه دادن میدهد. نگاهم همچنان به زمین دوخته شده اما سرم را بالا میگیرم.
نفر آخر انگار فرماندهشان است. برخلافِ لباس نظامیِ بقیه، کت و شلوار طوسی رنگ پوشیده و تهریشی خاکستری دارد. دیر متوجه من میشود اما تا میبیندم جا میخورد. با دلخوری میگوید: «خانم، روسریت رو سرت کن.» از شعار دادن و دویدن در کوچهها و گاز اشکاوری که چند متر آنطرفتر از من منفجر شده آمدهام. آدرنالین خونم بالاست و شجاع شدهام. بدون مکث به راهم ادامه میدهم و با لحن حق به جانب داد میزنم: «شالم افتاده یه جایی تو خیابونها. هیچی ندارم بپوشم» و رد میشوم. شجاعم اما میلرزم. به نظر میرسد به اوضاع تسلط دارم اما از درون پاشیدهام. بدنم از دلهره پُر شده است. باید از جلوی چشمانشان زودتر رد شوم. کسی چه میداند؟ شاید چیزی از پشت سر به من اصابت کند.
جلوتر خیابان خلوتتر شده است. بوی گاز اشکآور پیچیده، و اینجا و آنجا محتویات سطل آشغالها را آتش زدهاند. دختری از کوچه کناری به من میپیوندد. شالش افتاده روی دوشش، ماسک زده، کولهپشتی دارد و بطری آبی در دستش است. ظاهرمان به هم شبیه است، پس به همدیگر شکی نداریم و لازم نیست ثابت کنیم همدست هستیم. بدون حرف همقدم میشویم. چند کوچه جلوتر، دختر ناگهان تصمیم میگیرد سکوت بینمان را بشکند: «آدما نباید برن… اشتباه میکنیم شب که میشه میریم خونههامون، باید بمونیم تو خیابون. میریم خونه که چی بشه؟» نگاهش کردم. احتمالا هفده-هجده ساله باشد. اگر بیست سال پیش بچهدار میشدم ممکن بود دختری به این سن و سال داشته باشم. جوری مصمم و جدی است که تا به حال نظیرش را ندیدهام. از اینکه روحش اینقدر بزرگ است که نحیف بودن بدنش را برای مبارزه نادیده میگیرد قلبم فشرده میشود. سرم را برمیگردانم که دوباره نگاهش کنم، اما او چشمهایش را به روبهرو دوخته. انگار بیشتر با خودش حرف زده تا با من. گلویم از دود و گاز خیابان میسوزد. میگویم:
«ولی نمیشه انتظار داشت آدمها بمونند تو خیابون. تو خودت میمونی؟»
با خونسردی میگوید:
«اگه برگردی ممکنه دیگه نیای.»
ساکت میشوم.
صدای شعار و اگزوز موتور و شلیک گلوله پلاستیکی نزدیک میشود. هر دو بیآنکه چیزی بگوییم شروع به دویدن میکنیم. کوچه باریکی را رد میکنیم، چند نفر دیگر هم دوان دوان و آشفته از راه میرسند. همه با عجله وارد حیاط آپارتمانی چند طبقه میشویم که درش باز است. یکی دو نفر از کسانی که به حیاط آن خانه پناه آوردهاند، از شدت گازِ اشکآور، چشمانشان متورم و قرمز شده و اشکشان بند نمیآید. کسی سیگاری روشن میکند و دود را فوت میکند سمت چشمهاشان. خانوادهای که درِ خانهشان را به روی اعتراضکنندگان گشودهاند وسط حیاط ایستادهاند و مضطرب و نامطمئن به نظر میرسند. یک نفر دارد بلند بلند نفرین میکند و فحش میدهد. احساس میکنم میتوانم تمام کسانی که در آن مکان جمع شدهاند را در آغوش بگیرم و باهم زار زار گریه کنیم. هنوز نفسام جا نیفتاده، برای اولین بار با دختر چشم در چشم میشوم و او ناگهان میخندند. خندهاش کوتاه است و حسی از پیروزی در خود دارد اما درجا قطع میشود؛ انگار به خودش یادآوری کرده وقت شادی نیست.
از او میپرسم: «اسمت چیه؟»
جواب میدهد: «آوا… اسم تو چیه؟»
میگویم.
کمی بعد ناگهان بیقرار میشود. انگار کلافه شده: «من دوباره برمیگردم. تو هم میای؟»
مطمئن نبودم. دیگر رمقی برایم نمانده بود. آوا اما از در حیاط بیرون زد و در التهاب شب ناپدید شد و من ماندم و بوی دود و تهماندهی سرفه. خندهاش هنوز جلوی چشمم بود. حیرتزده بودم که حتی وقتی صدای اگزوز موتور در کوچهها پیچید و شلیک گلولهها نزدیکتر شد، باز هم با لبخند وارد جهنم شد. از اینکه اینطور بیمحابا به آتش زد و من هنوز آنجا نشسته بودم خجالت کشیدم. جملهی آخرش انگار در هوا ایستاد و در میان سر و صدای اطراف تبدیل به سکوتی سنگین شد. چند لحظه گذشت تا من هم توانستم به کلمات «دوباره» و «برمیگردم» چنگ بزنم و از سرجایم بلند شوم.
چگونه است که حتی در تاریکترین لحظات، امیدمان را از دست نمیدهیم؟ چرا این رشتهی نازک پاره نمیشود؟ انگار چشمها برای ایستادن همدرد میشوند و سختجانی یکی، به دیگری قدرت تابآوردن میدهد. همان حسی که غزل جایی نوشته بود:
«تحمل میکنم چون باید زندگی کنم، چون آن روزی که باید ببینم را هنوز ندیدهام.»
*جملهای از داستایوفسکی